BLOGFA وبلاگ فارسی
بالاخره فیل بعضی ها هم یاد هندوستان میکنه و با وبلاگ نویسان از نوع محترمش همنشین میشن. اینکه خودشون وبلاگ نویس محترم بمونند البته ارتباطی به ما نداره اما امیدوارم وبلاگشون به باحالی خودشون باشه!
دوران مدرسه رو تو شهریار گذروندم و خدمت سربازی رو هم تو شهریار . از سال 74 درگیر فعالیتهای سیاسی شدم و تا به خودم بیام شدم یه پا روزنامه نگار . مصاحبه می گرفتم ، مقاله سیاسی می نوشتم ، متن ادبی و شطح انتقادی دست و پا می کردم . عکس خبری و بحران می انداختم و گزارش تنظیم می کردم و حتی صفحه بندی اون هم روی لیات و دستی انجام می دادم و ... از این وری ها شلمچه و جبهه و از اون وری ها هم یه 2 روزی تو ملت بودم . در حین کار هم یا وزارت اطلاعات بازداشتم می کرد یا اطلاعات ناجا. یا دوربین عکاسی تو سرم خرد می شد ، یا مشت و لگد نثارم . و همه ی این ها تازه اول ماجرا بود !
پدرم یه مرد بود از جنس پولاد . خیلی مرد تر از اونی که بتونم توصیفش کنم . مرد بود و مرد مُرد . وتازه وقتی که مُرد ، من و خیلی های دیگه فهمیدیم که کنار چه عظمتی عرض اندام می کردیم . با رفتن اون و بریدن من از خیلی مدعی ها ، تصمیم گرفتم تو بهشتی که پدرم درست کرده بود به کار با شرافت کشاورزی بپردازم و شروع هم کردم . دو ماه بیشتر از این کارم نگذشته بود که پام لغزید تو یا لثارات . و هر روز بیشتر از دیروز اسمم افتاد سر زبونا و ظرف چند ماه رفتم تو فاز فیلم سازی و کار مستند .
52 سال پس از شهید سید مجتبی نواب صفوی سردبیر هفته نامه ی منشور برادری بودم که کار مستند سازیم شتاب گرفت . آمریکا اومد بغل گوشمون و کرم رفتن به عراق هم افتاد تو جون من . تو عراق به مدت 18 روز مهمون برادران عراقی بودم و 126 روز هم مهمون برادران آمریکایی ! و وقتی برگشتم به ایران ، نگه داشتن شرافت رو در ادامه ی کار مستند سازی دیدم و سه هفته بعد پاشنه ی فیلم سازی رو باز کشیدم .
تا پایان سال 85 حدود 30 عنوان و دقیق تر بگم ، 29 عنوان مستند ( و بعضا مستند داستانی ) کار کردم که سر جمع 63 قسمت برنامه شد . و حالا که در خدمت شما هستم و یه چند ماهیه کتاب ، اون هم تو باب دفاع مقدس دارم می نویسم که وقتی بیرون بیاد شما هم با خبر می شید .
همین ... !»
ا- سهیل کریمی رو حتما میشناسید. همونی که با سعید ابوطالب برای ساختن یه فیلم مستند اونهم در بحبوحه حمله آمریکا به عراق رفت و اونقدر به پروپای آمریکایی ها و انگلیسی ها پیچیدند که اجنویان را مجبور کردند تا اونارو دستگیر و چند ماهی رو آب خنک نوش جانشان کنند. حالا از جمله رفقای البته نه از نوع گرمابه و گلستان ما هستند که به فکر راه اندازی وبلاگ افتاده...
سهیل تصمیم گرفته وبلاگش یه کم خفن باشه، برای همین هم اسمش رو پارتیزان گذاشته و در معنی این کلمه افاضه فرموده که « پارتیزان یعنی پیرو . یعنی حامی . یعنی شیعه ی متعصب . یعنی شمشیر پهن و برنده»(!)
خدا به خیر بگذراند!
اما سهیل جان درباره وبلاگش نوشته: « اسمم سهیله و از خاندان کریمی های حصارزیرک شهریار . متولد بهارم و فروردین . هفتمین روز از سال هزار و سی صد و پنجاه و یک ، ساعت شیش و چهل و پنج دقیقه ی غروب تو بیمارستان شهید اکبر آبادی ( فرح سابق ) طلوع کردم ، اون هم چه طلوعی ! نافم رو با حادثه و التهاب بریدند !
دوران مدرسه رو تو شهریار گذروندم و خدمت سربازی رو هم تو شهریار . از سال 74 درگیر فعالیتهای سیاسی شدم و تا به خودم بیام شدم یه پا روزنامه نگار . مصاحبه می گرفتم ، مقاله سیاسی می نوشتم ، متن ادبی و شطح انتقادی دست و پا می کردم . عکس خبری و بحران می انداختم و گزارش تنظیم می کردم و حتی صفحه بندی اون هم روی لیات و دستی انجام می دادم و ... از این وری ها شلمچه و جبهه و از اون وری ها هم یه 2 روزی تو ملت بودم . در حین کار هم یا وزارت اطلاعات بازداشتم می کرد یا اطلاعات ناجا. یا دوربین عکاسی تو سرم خرد می شد ، یا مشت و لگد نثارم . و همه ی این ها تازه اول ماجرا بود !
پدرم یه مرد بود از جنس پولاد . خیلی مرد تر از اونی که بتونم توصیفش کنم . مرد بود و مرد مُرد . وتازه وقتی که مُرد ، من و خیلی های دیگه فهمیدیم که کنار چه عظمتی عرض اندام می کردیم . با رفتن اون و بریدن من از خیلی مدعی ها ، تصمیم گرفتم تو بهشتی که پدرم درست کرده بود به کار با شرافت کشاورزی بپردازم و شروع هم کردم . دو ماه بیشتر از این کارم نگذشته بود که پام لغزید تو یا لثارات . و هر روز بیشتر از دیروز اسمم افتاد سر زبونا و ظرف چند ماه رفتم تو فاز فیلم سازی و کار مستند .
52 سال پس از شهید سید مجتبی نواب صفوی سردبیر هفته نامه ی منشور برادری بودم که کار مستند سازیم شتاب گرفت . آمریکا اومد بغل گوشمون و کرم رفتن به عراق هم افتاد تو جون من . تو عراق به مدت 18 روز مهمون برادران عراقی بودم و 126 روز هم مهمون برادران آمریکایی ! و وقتی برگشتم به ایران ، نگه داشتن شرافت رو در ادامه ی کار مستند سازی دیدم و سه هفته بعد پاشنه ی فیلم سازی رو باز کشیدم .
تا پایان سال 85 حدود 30 عنوان و دقیق تر بگم ، 29 عنوان مستند ( و بعضا مستند داستانی ) کار کردم که سر جمع 63 قسمت برنامه شد . و حالا که در خدمت شما هستم و یه چند ماهیه کتاب ، اون هم تو باب دفاع مقدس دارم می نویسم که وقتی بیرون بیاد شما هم با خبر می شید .
همین ... !»
2- وحید خان شاکری هم که از همون طیفه، به خودش اومده و به فکر یه وبلاگ جالب انگیزناک افتاده. وحید جان که حالا دانشجو و از جمله باحال ترین، با کلاس ترین و همچنین وحیدترین!(این «ترین» از شعارهای دکتره که باید سرلوحه همه بروبچ باشه) شاکری این مرزو بومه.
امیدواریم وحید آدم بمونه و از قروفرهای البته بعضی از وبلاگ نویسان الگو نگیره.
وحید با اسم خیلی لات منشی عدل سیتی وارد گود شده و تلاش میکنه «عدالت شهری و شهروند عدالتخواه» را پیاده کنه که بعید می دونم بتونه از این غلط ها بکنه!!

